March 27, 2012

بغض



بغضم اب شد .. دگرباری ریخت و غرق دریای اشکم شد  
امیدم  تسلیم تاریکی شد..کاری از من ساخته نبود
انچه از دل می امد دروغ محض شد 
کاش می شد
عقل را در سلول حبس ,احساسات واهی را به دار اویخته , روح ام را 
 عریان از هرگونه واهی و پوچی می یافتم


No comments:

Run

Run, run always run, all the time till I'm done. Run, you believe done, life must run. run, run my dear son your life is near to shine I...