March 28, 2012

A lover's complaint to God


...عاشقی گله میکرد از خدا که ..
 ندارد راه به جایی عشق و معشوقه اش همه پوچ و توخالی 
 تعریف میکرد از روزی که با ذوق و خوشحالی 
می سرود شعرهایی هرچند واهی..
  به خود می اموخت رسم بردباری 
اکنون این عاشق شده شاکی ..خود شدیک تصویر خالی
گله می کرد همچنان که ای خدای منان 
  کو آن همه هوشیاری
 قلبهای پر از غم وغمخواری..
معشوقه اش حرفهایش را شنید
 اول خندید و سپس گریست..

رو به عاشق گفت: نهراس که عشق و معشوقه  همه پوچ و توخالیست




آفت عقل

راوی رنجم  اما خشممو رنجم  نگردند آفت عقلم گر ویرانه گردم بارها  تکه‌هایم جمع شده یا نشده به حرف خواهند آمد دیگر بار  تا آخرین ذره‌ام،اخرین ...